بزرگ ترين درسي که تو زندگيم گرفتم براي زمانيه که دوازده سالم بود.هم نيمکتيم برعکس من از زنگ انشاء فراري بود، معلم بهش گفته بود اگه از هفته ي ديگه بدون انشابياد ديگه حق نداره سر کلاس بشينه. يه روز‌ قبل از زنگ انشاوقتي حرفاي معلم رو بهش يادآوري کردم بهم گفت مريض بودم و نتونستم بنويسم، ميشه تو به جاي من بنويسي؟!رفيقم بود،مي خواستم کمکش کنم.‌ دفترش رو گرفتم و بهترين انشايي که مي تونستم براش نوشتم.‌ وقتي انشاش رو خوند گفت لطفت رو هيچوقت فراموش نمي کنم. خوشحال شدم از اينکه تونسته بودم کمکش کنم.اما چند روز‌ بعد وقتي معلم موضوع انشاگفت رفيقم رو کرد به منو گفت زحمتش با خودت! تو خيلي خوب انشامي نويسي! جا خورده بودم ، ديگه مريض نبود که بخوام کمکش کنم.خودش مي تونست کارش رو انجام بده. اولش گفتم نه ولي انقدر اصرار کرد که قبول کردم. اين داستان هر هفته تکرار مي شد اما من ديگه از کمک کردن حس خوبي نداشتم چون ديگه به خواست خودم بهش کمک نمي کردم.‌ پشيمون شده بودم از اينکه چرا از همون اول کمکش کردم.دفعه ي آخر دلمو زدم به دريا و گفتم نمي نويسم. انقدر ناراحت شد که رفاقت چند سالمون بهم خورد.‌ حالا بعد از اين همه سال هنوز هستن آدمايي که پشيمونت مي کنن از اينکه توي سختي و شرايط بد به دادشون رسيدي. چون بعد از اون پرتوقع‌ ميشن و هيچوقت نمي تونن ازت "نه" بشنون. ديگه کاري که براشون مي کني رو لطف نمي دونن و فکر مي کنن وظيفه اي هست که بايد بي چون و چرا انجامش بدي.
حالا سال هاست يکي تو گوشم ميگه : «هيچ وقت کاري نکن که لطفت تبديل به وظيفشه.»


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

Chris Ulysses کتاب و نرم افزار موبايل کليه تخصص ها گفتمان ولايت«سياسي . اعتقادي.فرهنگي» آموزش عکاسي و فتوشاپ رضاصاد Maha Samantha دنـيـــاي جـــوانـي پاناسونيک ايرانيان Marcus